loading...

مجله ی اینترنتی صلوات

پادشاهی دستور داد پارسایی را به در بار بیاورند. ابتدا نمی آمد و بعد از اصرار بسیار برای ساعتی به دربار آمد. پادشاه دستور داد تا غذا و نعمت بسار آوردندو سپس به او گفت که بیاید واز غذا بخورد. پارسا که نمی دانست پول این غذا ها حرام است یا نیست از خوردن آن اکراه داشت و لب به آن غذا ها و نعمات نزد. پادشاه گفت:ای پارسا تو که از این غذا نمی خوری چون می ترسی از پول حرام بوده یا نه پس آیا هیچ وقت شده که خدا را فراموش کنی؟ پارسا گفت:بله هر وقت که شما را بیاد بیاورم!!!!!

حکایتپادشاهی دستور داد پارسایی را به در بار بیاورند. ابتدا نمی آمد و بعد از اصرار بسیار برای ساعتی به دربار آمد. پادشاه دستور داد تا غذا و نعمت بسار آوردندو سپس به او گفت که بیاید واز غذا بخورد.

پارسا که نمی دانست پول این غذا ها حرام است یا نیست از خوردن آن اکراه داشت و لب به آن غذا ها و نعمات نزد.

پادشاه گفت:ای پارسا تو که از این غذا نمی خوری چون می ترسی از پول حرام بوده یا نه پس آیا هیچ وقت شده که خدا را فراموش کنی؟

پارسا گفت:بله هر وقت که شما را بیاد بیاورم!!!!!

درباره داستان کوتاه ,
عباس نعمتی بازدید : 1188 پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 9:9قبل از ظهر نظرات ()
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
آمار سایت
  • کل مطالب : 917
  • کل نظرات : 407
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 127
  • آی پی امروز : 403
  • آی پی دیروز : 553
  • بازدید امروز : 973
  • باردید دیروز : 1,287
  • گوگل امروز : 286
  • گوگل دیروز : 436
  • بازدید هفته : 7,528
  • بازدید ماه : 28,370
  • بازدید سال : 28,370
  • بازدید کلی : 6,298,986

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    موبایل :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی :
     
    کد امنیتی
     
    بارگزاری مجدد